خیلی اتفاقا افتاد تو این یه ماه گذشته...
قضیه جدایی مامان بابام...
فوت پدربزگم که هنوز باورم نمیشه...
امتحانای ترم اول که امیدوارم 10 رو بگیرم و نیفتم (!)
افت شدید تحصیلی...
خیلی اتفاقا که دوس ندارم بگم, کسی هم ندارم ک بهش بگم!
یه هفته رفتم شمال... تازه برگشتم. روح پرور بود :دی
دارم فرار میکنم, 24 ساعته , 7روز هفته دارم فرار میکنم.
از چیزایی که حسرتشون رو دارم, چیزایی که دوسشون داشتم,از رویاهام,از کابوسام...
نمیتونم بمونم! توان موندن ندارم... شاید وقتی دیگر...
وااااااااااااااااااااااااای خدایا !
میگن هیچی رو به زور از خدا نخواین... ولی خدا ! چاکرتم .... این آرزود منو برآورده کن , حتی لگه شده برای یه مدت کوتاااااااااهه کوتاه.
خدابا من تا حالا دیوونه ی هیشکی نبودم, حتی اون 7 سالی که محمدرضا رو دوست داشتم احساساتم بهش اینجوری نبود...
خایا من فقط یکی هس که میخوامش...
با تمام وجودم...
میخوام "فقط" و """فقط""" ماله من باشه!
احساس مرگ بهم دست میده وقتی میبینم با بقیه دخترا خوبه و دلم میخواد اون دخترا سر به تنشون نباشه!
من رامین رو میخوام,هرجوری شده!
امروز با بابابزرگم دردو دل میکردم... از اونم کمک خواستم !

قرار بود شنبه هفته دیگه یه دور همی بگیرم که اونم بگم,اما همینکه همرو دعوت کردم و حتی اونایی که نمی اومدن رو راضی کردم مامانم گفت نه نمیشه کنسلش کن :|




ای تف تو روح این مملکت ! (به مامانم که نمیتونم فحش بدم)
همیشه کارشون اینه... نمیدونم گه لذتی از ضایع کردن من جلو دوستام میبرن...
فعلاً اصلاً روووووووم نمیشه بهشون بگم که مهمونی کنسله !!!!! 

دعام کنین که به رامین برسم و دوره همیم هم بگیرم.
سلام !
من تنها ترین ، غمگین ترین ، عاشق ترین ، خوشبخت ترین و ... ترین دختر دنیام!
تنهام ... چون همیشه همه چیز رو تو خودم میریزم و به هیـــچ عنوان به کسی نمیگم !
غمگینم ... چون بیشتر موقع ها کسی درکم نمیکنه!
عاشقم ... چون از وقتی خودمو شناختم عاشق بودم و الان میفهمم آدم بدون عشق هیچه !
و خوشبختم ... چون یه خانواده دارم (با اینکه بیشتر موقع ها باهاشون دعوا میکنم)، و یه دوست خوب که ٣ ساله باهاش دوستم !
میخوام اینجا در مورده همشون صحبت کنم ...
البته اگه منو قابل بدونین و نوشته هامو بخونین !!!

